من در کنار دریا
در آیینه چشمهایم
مرغ سپید پیدا ، با بالهای زیبا
نگاه مرغ به دریاست
این بی کران مغرور ، این موجهای زیبا
مرغ در خیال اینکه
در این هیاهوی موج ، نگاه دریا کجاست ؟
به پرواز مرغها ، به آسمان و بالا
این آسمان آبی ، این ابرهای زیبا...

نظرات ()ماه در آغوش صبح آرام گرفت
مادر و ... رقص چادر در باد
می رود تا از ابتدای نور خورشید
کمی بردارد و بازگردد
بیفشاند ، محبت هفت رنگش را
...شاید سیر شوند ، غنچه هایش
نظرات ()شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
من ، آشنا با تو
پرنده مهاجر غمگین
من ، دلگیر از تو
درخت خاموش و بی برگ
من ، دلتنگ از تو
آسمان آرام و بی ابر
ومن آشناترم با تو
دیدگان بارانی ، زخمهای کهنه و تازه دل طوفانی
نظرات ()روی ورقهای گذشته دفتر خاطراتم ، توی این ماه و این روز ، چهار سال پیش ، ساعت نه و پنجاه دقیقه صبح یک روز سرد ، یک روز طلایی ، یک جمله می بینم : هدیه باشکوه خدا
صدای دکتر را می شنیدم : وای ! چقدر خوشگله !...
وجود پاک وآرام کودکی سرخ و سفید را می دیدم که برای اولین بار گرمی تنش را احساس کردم . با یک گریه ساده ، ولی خیلی زود اون کنار من آروم گرفت
و چقدر رنگ دنیا عوض شد و طعم تلخ و شیرین مادری ...
توی صفحات بعدی می بینم که من و آقا کوچولو کنار هم در مقابل اون همه مشکل سرسختانه می جنگیدیم ، کمی تنها بودم اما نور چشمهای آقا کوچولو همتم را بدرقه راه می کرد . یاد اولین شعرهایی که براش می خوندم :
عروسک خوشگل من قرمز پوشیده ...تو رختخواب مخمل آبی خوابیده ...

و حالا امروز یک روز خوب خداست ، تولد آقا کوچولو
نظرات ()توی این روزهای پایان پاییز ، بیشتر درختها به برگهای سرخ و طلاییشون دل نمی بندند و بی ریا تمام زیباییشون رو به زیر پای من و تو می بخشند تا عریان و خالی از رنگ ، لباس پاک برفی به تنشون کنند و در عین زیبایی ، باز منتظر می مانند :
منتظر صدای بالهای پرستوها ، منتظر بوسه خورشید ، منتظر نسیم بهار تا با جوانه های سبز روشن و شکوفه های صورتی باز هم خودنمایی کنند اما این بار هم دل به رنگ نمی بندند و شکوفه هاشون را به سوی ما روانه می کنند و در انتظار میوه هایی می نشینند که به من و تو ببخشند و باز ...

خداجونم ، نمی دونم چرا اینقدر شب یلدا دلم می گیره ، شاید یه کسی منو ببینه که توی مغازه های رنگی دنبال خرید هزار و یک چیز برای گذروندن شب یلدا هستم اما توی دلش بگه : کاش امشب جای گرمی بودم ، گرمی یک خانواده شاد بدون حسرت خوردن هر چیز توی این شب !
دوست دارم آقا کوچولوی من وقتی پول دستش می گیره تا برای خوش گذرونیش خرج کنه یه نگاهی هم به پشت سرش بکنه ، اگه دید کسی با حسرت نگاهش می کنه برای نیمی از پولش دیگه تصمیمی جز بخشیدن نگیره .
و اما صبح روز بعد ! شروع فصل آرام برف ، سپیدی که روی سر همه جور آدمها می شینه و می گه :
- شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد .
نظرات ()
امروز ، یکی از روزهایی هست که خیلی شادم 

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جوری حاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست می خواهی خوب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید :خوب راهش چیست؟ روباه جواب داد: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یه خرده دورتر از من می گیری اینجوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی, چون همه سوئ تفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شمارا اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری که روباه من بود: روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر . او را دوست خود کردم و حالا توی همه عالم تک است. شهریار کوچولو دوباره در آمد که : خوشگلید اما خالی نمی شود برای تان مرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما اما او به تنهایی از همه شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام , چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام, چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام , چون فقط اوست که پای گله گزاری هایش یا خود نمایی و حتا گاهی پای بغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام , چون که او گل من است.و بر گشت پیش روباه. گفت: خدانگهدار! روباه گفت: خدانگهدار! ...
و اما رازی که گفتم خیلی ساده است جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای. انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی.
تو مسئول گُلتی.
شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد :من مسئول گلمم.
بر گرفته از کتاب شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری

دوست من ! همسر من ! بابایی اقا کوچولو ! تولدت مبارک

نظرات ()
جشن عروسی هست ، آقا کوچولو گوشه ای نشسته 
من : پسرم بیا با هم برقصیم .
آقا کوچولو : نه من منتظرم دوستم ( تصویر بالا ) بیاد و با اون برقصم .
نظرات ()ای عالی به حق علی ؛ حالا یه کم پارتی بازی کن و دل همه ما که باهات نسبت داریم را شاد کن . خدا جون نازم ! نیاز ما را روا کن .

امروز برگهای طلایی با برفهای سپید بالای سرم دور هم می چرخیدند و می رقصیدند و پیش پای من فرود می آمدند .
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود درازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود
نظرات ()