اندکی صبر سحر نزدیک است

هوای آسمان دلم ابری است ،ناراحت نمی دانم چرا این آدمها می تونن اینقدر تسلط به این آسمان سیاه و سفید من داشته باشن . من همش به خدا قول می دم که جز اون دوستی نداشته باشم و دیگه باهاش قهر نکنم ، اما باز دلم توبه می شکند و نگران از دست دادن محبوب خودش ، باز خودش را به در و دیوار قفسش میزنه و تنهای تنها به دنبال شمعی در مسیر باد می گرده و فریاد میزنه " وای این شب چقدر تاریک است " دیروز به خاطر راهپیمایی مردم که اکثریت آنها جوان بودند در خیابان آزادی به خاطر اعتراض به انتخابات ، با تاخیر به خانه رسیدم ، کسی ناراحت 2 ساعت نبودنم نشده بود دل شکسته. آقا کوچولو هم وسط دست و پای مامان و باباش می چرخه و بی خبر از همه جا به فکر رفتن پیش یک هم بازی می گرده . مامانش هم که دلش سرش داد میزنه :

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت،لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

از روز شنبه تا به الان انگار یک بختک غم توی دل بعضی از آدمها افتاده حالا یا به دلیل نگرانی از وضعیت جوانهای با ارزش خودشان و یا ناراحتی از نتیجه انتخابات . فقط آرزو می کنم خدا به خیر کند . آقای عزیز که تا به حال اصلا" کاری به سیاست نداشت سخت جریانات را دنبال می کند به طوریکه من ( که البته قبل از انتخابات حسابی حس وطن پرستیم گل کرده بود ) از دستش کلافه شدم .کلافه

/ 2 نظر / 9 بازدید
قلم سخن

سلام با افتخار لینکت کردم [گل][لبخند]

قلم سخن

اوضاع همیشه یه جور نمی مونه بالاخره نگرانی هم تموم می شه وبلاگت خیلی قشنگه[قلب]