تولد آقا کوچولو

روی ورقهای گذشته دفتر خاطراتم ، توی این ماه و این روز ، چهار سال پیش ، ساعت نه و پنجاه دقیقه صبح یک روز سرد ، یک روز طلایی ، یک جمله می بینم : هدیه باشکوه خدا

صدای دکتر را می شنیدم : وای ! چقدر خوشگله !...

وجود پاک وآرام کودکی سرخ و سفید را می دیدم که برای اولین بار گرمی تنش را احساس کردم . با یک گریه ساده ، ولی خیلی زود اون کنار من آروم گرفت

و چقدر رنگ دنیا عوض شد و طعم تلخ و شیرین مادری ...

توی صفحات بعدی می بینم که من و آقا کوچولو کنار هم در مقابل اون همه مشکل سرسختانه می جنگیدیم ، کمی تنها بودم اما نور چشمهای آقا کوچولو همتم را بدرقه راه می کرد . یاد اولین شعرهایی که براش می خوندم :

عروسک خوشگل من قرمز پوشیده ...تو رختخواب مخمل آبی خوابیده ...

آقاکوچولو

و حالا امروز یک روز خوب خداست ، تولد آقا کوچولو

/ 4 نظر / 12 بازدید
سحر

هرچند دیر شده اما تولدش یه دنیا مبارک با یه دنیا از بهترین آرزوها

سحر

هرچند دیر شده اما تولدش یه دنیا مبارک با یه دنیا از بهترین آرزوها

بهارآذر

دلم برای مادرانه ها تنگ شد گریه م گرفت تولدش مبارک [ماچ]

عمو ژورنگ

الو مامان دوت دارم میخوام برات گل بیارم کاشکی میشد که زیر ژات لاله و سنبل بکارم الو الو مامان جونم قدرتورو من میدونم میخوام وقتی بزرگ شدم یه شعر بهتر بخونم الو مامان یادت باشه زندگی بی تو نمیشه یه وقت ازم جدا نشی ببمون کنارم همیشه از طرف برنامه کودک ونو جوان شبکه یک سیما